"مرگ پرده زندگی است و زندگی، پرده مرگ است"
در ادبیات دینی، آدمی با مرگ می میرد و از این عالم خاکی جدا می شود و روحش در عالم ملکوت رها می گردد. و ملک خداوندگار،عزرائیل واسطه این جدایی است. این امریست مقدر که همه فرزندان آدم را دربر خواهد گرفت.
اما مرگی دیگر هم هست که بدون واسط رقم می خورد و ملک پروردگار را حتا بدان احاطه ای نیست!
این مرگ، مرگ خودیت (منِ برساخته خود) خویشتن است و بهانه اش تجلی یار نکوست. عاشق، از آن دم که عاشق می شود، می میرد.
"نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کُشد"
هر زمان حال خوشی دست دهد و روح و جانت به پرواز آید که احساس می کنی گوئی درین عالم نیستی، آن همان تجربه مرگ بی واسطه است که نصیب و روزی برده ای. مرگی شیرین! به همان شیرینی که مولوی فرمود:
حقا زجان شیرین، شیرین تر است مردن.
- دشمن خویشیم و یار آن که ما را می کُشد. (مولانا)
- توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز...(حافظ)
شبی در کنار آفتاب، بهانه نوشتن این چند سطر شد.
موضوعات مرتبط: فلسفیات


