توی توئیتر، از سیاست کاسته ام و به توئیت های از جنس دیگر مشغول شدم. با سرچ beauty of things آنانی که در زندگی روزمره، دنبال کشف زیبائی های هستی اند را دنبال کردم... و ازین میانه چند نفری را یافتم. نمی دانم در کجای این کره خاکی قرار دارند اما فضای مجازی فاصله جان و دل را بسی نزدیک می سازد و آنچه در ذهن و ضمیرشان می گذرد و تبدیل به تصویر و یا کلمه می گردد، از دریچه این فضا ( که شباهت فراوانی دارد به قاب و دریچه های دوجهان که در فیلم روح Soul نشان داده می شد) می بینم و می شنوم و بو می کنم...
چقدر حس خوبی دارد که با این آدمها -گرچه دورادور- مرتبطی و ذهن و ضمیرت با دیگری گره می خورد و اشتراکات آن چون مه ای غلیظ وجودت را فرا می گیره و یواش یواش انگاری داری با هستی پیوند می خوری...
فهم و تجربه وحدت وجودی در لابلای کلمات و تصاویر.. شبیه آن چیزی که آرش نراقی می گوید...
نه ملیت آنها مهم است نه جنسیت، نه سن و سال و نه زبان گویش آنان، نه مرام و عقیده و نه هیچ چیز دیگر.. انگاری یکباره از هرچه انانیت و من ذهنی است فاصله می گیری. از هر آنچه آویزان "من" توست و به آن رنگ هویتی می بخشد رها می گردی... چشمان و ذهن او، می شود چسم و ذهن تو... گرچه ذهن سخت تر یکی می شود و رنگ و بوی و اشراف ذهنی تو همچنان باقی است..
اما دست او، در گرفتن دوربین و نوشتن کلمات، گویی دست توست و چشم او انگاری چشم تو... و مشام او، که مست صحنه ای و چشم اندازی شده، انگاری مشام توست... چقدر تصویر زیبایی می شد اگر می توانستم این را ترسیم کنم....
و این است که تنها فعل من لایک است
. یکجور نشانه مستی و بیخودی... که حتا نمی توانم با کلمات به ترسیم آورم..
یکجور حضور زدن که من هم هستم.. من هم با توام... با احساس تو..با شعور تو... با مستی و شور تو...
یکجور حرف زدن بدون کلمه. و گاه در این مستی و شور و هیجان، یکباره از عالمی دیگر، هجوم کلمات بر من باریدن می کند و چنان تموج و جوشش دارد که اگر سر این دیگ برندارم لبریز می شود و جانم را می سوزاند... و این کلمات دیگر از آن من نیست.. از جایی می آیند.. خودشان حاحب دارند. نمی شناسم صاحباشنان را..ولی آشنا هستند.. چرا که در طول این همه سالها که حال خوشی به دست میدهد، آنها از راه می رسند و بعد از تسخیر وجودم، دست به کار همه چیز می شوند. من موجودیت ندارم هر چه هستند آنانند... کار معمولشان هم این است که می نویسند و بی مهابا هم می نویسند...وقتی که کار نوشتن شان تمامید یکباره می گذارند و می روند و این تسخیرشده رااز بند خویش آزاد می کنند درحالی که خسته و افتاده و بی رمقم.. انگاری جانم همچنان در آسمان لامکان در حال پروازیدن مانده...


