امروز سوار بر هواپیما، گوئی به سمت خورشید می رفتم.

نور خورشید روی پاره های ابر می تابید و تلالویی زیباتر از همیشه فراهم کرده بود.  یکجورایی انگار همه آن پاره های ابر، در برابر خورشید به احترام و ادب ایستاده بودند. خورشیدی که به مهر تابیده بود و داشت آرام آرام بسوی افق پایین می رفت.

در آن میانه، پاره ابر کوچکی را دیدم... انگاری خودم بودم

تنها میانه آسمان... اما سرتا پا محو خورشید

حال خوشی بود..

گرمای خورشید که به ابر می بارید، را کاملا بر تن و صورتم حس می نمودم

دوست داشتم سرعت می گرفتیم..به اندازه سرعت غروب خورشید... به اندازه سرعت چرخش زمین..... تا برای ساعتی، محو این تابش های جان افزا می ماندم...

چقدر گرم شده بودم!

 



تاريخ : بیستم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 0:42 | نویسنده : علی حسین |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.