عارفان از "من" های آدمی می نالند که راه را بر شناخت حقیقت و "من راستین" می بندند و حجابی می شوند برای ندیدن و کشف وجود مطلق هستی و معشوق ازلی.
هویت های کوچک و خُرد، ایگوهای نازک و رقیق صدالبته ممکنست ازین آموزه ها و توصیه ها پاک شوند و از جان آدمی زدوده گردند و نشاط سلوکی مخدرگونه ای هم نصیب آدمی شود اما !؟
هویت های ستبر و ایگوهای بزرگ انگاری چنان با روح و روان آدمی تنیده شده اند که جز به سلاخی نمودن خویش، نتوان از آنها گریخت!
حتا ارمغان دانش روانشناسی و آموزه های عرفانی، خود موجد هویت های دیگری است. انگاری انسان بدون هویت نمی تواند زیست بشری داشته باشد و هویت چونان لباسی تا دم مرگ، همراه اوست.
دین ها که می آیند، نفی هویت های پیشین می نمایند و هویتی نو و لباسی تازه بر قامت انسان می افکنند. راستی! چه فرقی هست بین لباس دیروز و لباس امروز؟
چه فرقی است بین رنگ سیاه و رنگ سبز؟
چه فرقی است بین این اسم و آن اسم؟
جایی که بیرنگی و بی چونی اصل حقیقت هستی است و ما الیه راجعونانیم، چرا تمرین بیرنگ و بی هویتی، تکلیف دینی ما نگردد؟


